شعر عاشقانه باحال

ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ... ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ... ﻫﯿﭻ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ ندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابررابوسیده ام تابوسه بارانت کند یاد روزهای خوبمان می افتم... ناخداگاه به نقطه ای خیره میشوم... لبخند میزنم... ناگهان یادم می افتد که تو خیلی وقت است درگیر دیگری هستی... لبخندم محو میشود... نیستی...

کاش می شد در زمان عاشقی

عشق را در هر کجا فریاد زد
در زمان گیر دار زندگی
لحظه ها را یک به یک احساس داد
کاش می شد در شمار لحظه ها
عشق بی قید و قفس را یاد کرد
در حضور گرم و پرشور دو دست

شعر عاشقانه

لذت با هم شدن را یاد کرد
کاش می شد در کنار یکدگر
از حصار این مکان آزاد شد
در کنار جاده های بی کسی
عطر زیبای من تو ما شدن را یافت کرد
کاش می شد در دل مرداب غم
شادی یک دل شدن را داد زد
بر در دیواره های قلبمان
عکس عشقی جاودان را قاب کرد

با اینکه شاهزاده رویاها نیستم اسب سفید هم ندارم ولی همین که "مَردَم" از خیلیا بهترم

/ 0 نظر / 12 بازدید